تبلیغات
مراقبه های زهیر::: مردی که امام مراقبتش کرد و به او حیات طیبه بخشید:::: Zoheir's vighilance
همان دور مانده بود. نه یک قدم پیش و نه یک قدم پس. بینابین راه! پسری دیگر از اولاد علی در راه بود. کاروانی راه انداخته بود که می بایست این روزها می رسید. زهیری بود که مانده بود کجا خیمه اش را بزند... نزدیک یا دور؟!

فصل وسوسه

دوشنبه 6 دی 1389 01:55 ق.ظ

ارسال شده در: محاسبه های زهیر


ای حس غریب، امشب به عقلم آمدی و به قلبم وارد شدی... ای حس غریب، چنان قلبم را گرفتی که دفتری به نامت باز کردم، تو، تو ای حس غریب...تو

فصل وسوسه‌های رنگین است؛ با ضرب آهنگ‌های آن‌چنانی؛ گویی با بلوغ تو، وسوسه‌هایت نیز بالغ می‌شوند. گویی وقتی فرصت ریزش و رویش می‌رسد، این وسوسه‌ها هستند که دستاویز تو برای سقوطند و حسی ترکیبی از بی‌خیالی و خوش‌خیالی به کمکت می‌آیند که ول کن و بلغز؛ فرصت صعود همیشه هست.

و دوراهی صعود مستدام می‌ماند با سرسره‌ای که بی‌افتی و شاید دوباره پله پله بالا بروی...

هرچه هست، وسوسه هم فصلی از زندگی است. فصلی از بلوغ؛ فصلی که هیچ تجربه‌ی قبلی از آن نداری؛ فصلی که جوانه‌هایش در دلت می‌رویند و نگفتنی‌اند.

شاید اگر وسوسه‌ها نبوند، هیچ‌گاه نیازی به یک مربی را هم حس نمی‌کردی؛ وقتی هر چه می‌روی بالاتر به یک سرسره می‌رسی که وسوسه‌ی دراز کشیدن و پایین غلتیدن را در دلت شتک می‌اندازد؛ سرسره‌بازی که همچون بختکی می‌افتد که بخواب و دراز بکش و حس سقوط آزاد با بچش. شاید اگر نبود نیازی به سرپرست و صاحب؛ نیاز به چشمانی که تو را به خیمه‌ی خویش بخوانند و چشمانت را باز کنند و لبخند بر لبان افسرده‌ات بنشانند، نیز حس نمی‌شد.

شاید همینجاست که باید یا به احیاء برسی و یا به گردونه‌ی هزار رنگ اسیر باشی و بمانی و پرگاروار به گرد نقطه‌ی خویشتن ناآرام و ناخلوده و حیرانت بگردی.

همین





زائران : نظرات
کلمات کلیدی این یادداشت: وسوسه ، چشمانت ، لبخند ، پرگار ،



آهنگ های قبلی این وبلاگ را از اینجا بردارید

دعای فرج

درک توحید به اضطرار

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا


آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :