تبلیغات
مراقبه های زهیر::: مردی که امام مراقبتش کرد و به او حیات طیبه بخشید:::: Zoheir's vighilance
همان دور مانده بود. نه یک قدم پیش و نه یک قدم پس. بینابین راه! پسری دیگر از اولاد علی در راه بود. کاروانی راه انداخته بود که می بایست این روزها می رسید. زهیری بود که مانده بود کجا خیمه اش را بزند... نزدیک یا دور؟!

احرام با زینب

شنبه 26 دی 1388 04:29 ب.ظ

ارسال شده در:


من کشته اشکم

زینب که می­گویی، همه­ی وجودت را بوی تولد در بر می­گیرد. زینب که می­گویی، عزم فتح غم، همپای تو می­شود. می­آید تا یکی یکی حزن ها را با خودش بشوید. نام زینب که صاعقه وار بر قلبت فرود می­آید، می­خواهی بنویسی. بنویسی از بین الحرمین­های زینب...

***

فرقی ندارد که چه سالی باشد. سال، سال­هاست که از شمارش افتاده است. زمان، زمان درازیست که در عاشورا متوقف شده است. زمین، دیریست که دیگر همه­ی مرزها را برداشته و همه­اش کربلا شده است.

همه­اش به خاطر شماست، بانوی فاتح؛ ام الفتوح کربلا. زینب...

بگو تو را چه شده که تا چشم بر هم می­گذاشتی، همه اش بین الحرمین می­دیدی؛ اما...؟ اکنون که در بین الحرمینی، نمی­دانی کجا را باید نگاه کنی؟! نکند بین عباس و حسین خود را گم کرده­ای بانو؟ نکند دنبال علی اکبر و عباس و حسین می­گردی؟

حق می­دهم بانو؛ با چه بشناسی؟ چهره­ی علی اکبر که تو را به یاد پیامبر می­انداخت را چگونه می­خواهی در میان این پیکرهای به خون غلطیده پیدا کنی؟ مگر باورت می­شود که این «اربا اربا» شده، علی اکبر حسین توست؟! دنبال قامت بلند عباس مگرد که پیدا نخواهی کرد. ببین کجا دست و سر و تن از هم جدا شده؟ کنار نهر علقم برو و شرحه شرحه شده ترین پیکر را پیدا کن. خجالت مکش که باز عباس به پای تو بلند شود. دیگر از آن عباس...

نه بانو. آن­جا مرو. حسین آنجا بود که گفت: «کمرم شکست». شما باید که قدتان، قامتتان راست بماند؛ تا موذن قد قامت الصوات را از قامت به نماز ایستاده­تان بخواند. ولی بیا دنبال حسین بگردیم؛

بانو اگر دیر کنی ...

اگر دست روی دست بگذاری....

ببین؛ خورشید دارد غروب می­کند. دارد به گودی آن سوی میدان می­رود. به بالای آن تل برو...

آسمان را چه شد؟ چند ساعت به اذان مانده؟ پس این تکبیر برای چیست که این قوم سر می­دهند؟!

زینب جان بیا که شناختن حسین کار توی تنهاست. تو که تا چشم بر هم می­نهادی، پروانه­ای می­شدی که گرد یکی از «اصحاب عبا» بچرخی، باید که اکنون هم حسین را بتوانی پیدا کنی. تو که آن روز، بالای سر عبای پیامبر که بر روی خودش، مادرتان فاطمه، پدرتان علی، حسن و حسینتان کشیده بود و شما پروانه وار در آسمان گرد سرشان می چرخیدید و گویی طواف می کردید؛ اکنون از اصحاب عبا، یکی، آن هم حسین مانده است! بگرد بانو؛ پروانه که وقت سوختنش رسیده باشد، شمعش را خوب می­تواند پیدا کند.

ببین چه نور سرخی دارد حسین! بانو؛ نکند دیر کرده­ایم و شمعت سوخته و سر در بدن ندارد؟

بانو بیا به آتش بزنیم؛

بیا تیرهای نیم شکسته را کناری بزنیم و از پیراهن فاطمه خبر بگیریم.

قبای اسیری به تن کن، دختر زهرا.

دیگر طواف تمام شده و وقت هروله رسیده است.




زائران : نظرات
کلمات کلیدی این یادداشت: بوی سیب ،



آهنگ های قبلی این وبلاگ را از اینجا بردارید

دعای فرج

درک توحید به اضطرار

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا


آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :