تبلیغات
مراقبه های زهیر::: مردی که امام مراقبتش کرد و به او حیات طیبه بخشید:::: Zoheir's vighilance
همان دور مانده بود. نه یک قدم پیش و نه یک قدم پس. بینابین راه! پسری دیگر از اولاد علی در راه بود. کاروانی راه انداخته بود که می بایست این روزها می رسید. زهیری بود که مانده بود کجا خیمه اش را بزند... نزدیک یا دور؟!

دو رکعت با زینب بمان

یکشنبه 13 دی 1388 04:49 ب.ظ

ارسال شده در:


کمی آرامتر برو که مهلا مهلای خواهر را بشنوی

چشمانت را باز کن جان خواهر؛ پلک از آن آینه‌ی دل زینب کنار بزن و بگذار زینب یک‌بار دیگر، فقط یک بار دیگر در آن خودش را ببیند. بگذار در برابر آن بایستد و برای آخرین بار قامت راست کند؛ زینب اگر از این چشم‌ها فاصله بگیرد، دیگر کسی قامت ایستاده‌ی زینب را نخواهد دید.

چشمانت را باز کن جان خواهر؛ خورشید من، تا غروب نشده دو رکعت با زینب صحبت کن! خورشید زینب اگر غروب کند؛ آفتاب زینب اگر در گودی آن سوی تلی که می‌ایستد پنهان شود؛ ماه زینب اگر زیر این شق‌القمرها به محاق رود؛ دیگر زینب با که سخن بگوید؟ دیگر زینب با که هم‌دل و هم‌زبان شود؟ مگر زینب را تو نمی‌شناسی؟ مگر از کودکی جز حسین گفته و جز حسین شنیده؟ مگر؛ مگر؛مگر؛...

جان برادر چشمانت را باز کن؛ از شمشیری که به آن تکیه داده‌ای کمی فاصله بگیر. سرت را بلند کن. سرو که سر به زیر نمی‌شود. چشمانت را باز کن و به زینب بگو که در خوابی که اکنون بر تو چیره شد چه کسی را دیدی؟! اسم پیامبر را ببر تا دل زینب آرام گیرد. ولی مبادا با زینب از گرگ‌هایی که در این بیابان به سویت حمله‌ور شدند بگویی! زینب هشت روز است این صحرا _که ساعتی چند از خونت لاله‌زاری خواهد شد_ با دل زینب چه ها که نکرده‌است.

چشمانت را باز کن که همه‌ی خواب‌هایمان تعبیر خواهند شد. کمی که بگذرد، ام سلمه نیز خواهد فهمید رمز سرخ شدن آن خاک هدیه‌ی پیام‌آور خدا را...

چشمانت را باز و برای آخرین بار هم که شده، به زینب فرصت با حسین بودن را بده. منتظر است تا وصیت مادر را به جای آورد.

پی‌نوشت: برداشتی آزاد از مقتل لهوف




زائران : نظرات



آهنگ های قبلی این وبلاگ را از اینجا بردارید

دعای فرج

درک توحید به اضطرار

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا


آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :