تبلیغات
مراقبه های زهیر::: مردی که امام مراقبتش کرد و به او حیات طیبه بخشید:::: Zoheir's vighilance
همان دور مانده بود. نه یک قدم پیش و نه یک قدم پس. بینابین راه! پسری دیگر از اولاد علی در راه بود. کاروانی راه انداخته بود که می بایست این روزها می رسید. زهیری بود که مانده بود کجا خیمه اش را بزند... نزدیک یا دور؟!

بیا و عمار علی باش...

چهارشنبه 4 آذر 1388 07:28 ب.ظ

ارسال شده در:


منشین پسرم... بیا

میثم عزیزم؛ سلام. این­جا شهر 1388 است. علی، عمار را صدا زده است. علی، دنبال زبان­های در کام خفته می گردد. «هل من ناصر»اش در همه­ی شهر پیچیده است. اما دریغ از عماری که برآید. دریغ از چکامه­های بصیرت، که در گوش خواب زده دمیده شود. علی، زبان از نیام کشیده و آهنگ رحیل سر داده، یاران را طلبیده؛ تو کجایی میثم؟ تو کجا مانده ای؟

دانه­ی نخیل ات را از علی گرفته ام. می کارم و آبش می دهم که قد بکشد. هم سن و سال نخل باشی. نخل قد بکشد و تو قد بکشی. نخل بلند شود و تو بزرگ شوی. نخل خرما بیاورد و تو لب به سخن های شیرین از علی باز کنی.

میثم، باید که عمار علی باشی! این تاریخ مظلوم زبان های سرخ می خواهد؛ زبان های عاشق، زبان های بصیر، زبان های بینا، زبان های نور پراکن، قحطی روزگار ماست. کجا مانده­ای؟ بیا! از نخیلت بالا برو و از علی بگو.

به من نگو که تو چه کار می کنی! من اسیر هشتاد و هشت هایم. هشتاد و هشت های هشت پا. هشتصدپاهایی که گلویم را بسته، پایم را شکسته؛ دستم را بریده؛ حلقم را دریده؛ قلبم را شکسته، و تنها با سینه ای خسته می توانم برایت ردپا بگذارم. رد پا بگذارم که در تاریخ های دور، دنبال علی و مظلومیتش نگردی. رد پا می گذارم که دنبال عمارهای سال 11 هجری نگردی. رد پا می گذارم که کوفه ر ادر قعر تاریخ جستجو نکنی. کوفه این جاست. همین جا! با مردمانی پینه به جبین و دست به مستراح! با مردمانی ایستاده کنار ابن ملجم و لب به ثنای علی گشوده! خلوت نشین های مفلوکی که نفس­شان با نمازهای بی ولا اجین شده؛ اقتدا به ائمه جور کرده اند؛ بی وضوی تبعیت از علی به صف کشیده شده اند. بی چاره هایی که دل به خلوت های نیازهای شبانه و طاعت های مفلسانه خوش کرده اند. خوابشان برده که علی عمار می طلبد و آن­ها نشسته اند و مفاتیح الجنان می نویسند. مفاتیح الجنان می خوانند! مفاتیح الجنان می آموزند. علی که عین بهشت است را، رها کرده اند این مردم. دنبال کوفه نگرد. همین جاست کوفه. باز هم زبیر، باز هم طلحه، باز هم ابی وقاص، باز هم... کجاست عمار... کجاست مقداد.... کجاست میثم...

میثم جان، تعجب نکن که چرا مرادی ها از تاریخ کام می گیرند. عزیزم؛ دلت را به زمان نبند. زمان، امام دارد. امام است که زمان را می کشد. زمان را با خود می برد. زمانیان را نیز با خود می برد. طوعا او کرها؛ بازی های کوچک زمان را اگر هم طولانی کنند اما نهایتا به آبشخور عشق کوثر خواهند رسید. مرادی ها اگر به سر علی شمشیر بزنند، به راه علی هیچ گزندی نخواهد رسید. باور نمی کنی؟! برخیز  بیا و هشتاد و هشت ما را ببین.

فرزند علی ببین چه می گوید. ببین چه می طلبد. انگار که علی زنده شده و از صبر سخن می گوید. انگار که علی زنده شده و از بصیرت می گوید. انگار که علی زنده شده و از توبه و انابه می گوید. خاک بر دهانم میثم. مگر علی مرده بود! علی شاهد تاریخ است. علی همیشه دنبال عمارها و میثم هاست. علی همیشه ابوذرها و مقدادها را می طلبد. چه کنیم که تاریخ همیشه انگشت شمار مرد تربیت می کند. همیشه؛

فردا هم که کربلا بیاید، جز 72 نفر عاشق از 30 هزار مرد نامرد کسی سینه سپر برای اقامه نماز عشق نخواهد کرد. اما تلاوت تنها آیین عشق است و آئینه­ی وحدانیت...

میثم؛ برخیز. کمی شتاب کن. مبادا که علی برود و معاویه ها زنده شوند. مباد که علی برود و ما به شمارش موهای سرمان علی را به آزمون خوانده باشیم. علی همیشه سخن دارد. ما نباشیم به چاه خواهد گفت. نشود که دوباره قصه چاه و علی زنده شود.




زائران : نظرات
کلمات کلیدی این یادداشت: نامه ها ،

یادداشت های مرتبط: این عمار... ،





آهنگ های قبلی این وبلاگ را از اینجا بردارید

دعای فرج

درک توحید به اضطرار

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا


آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :