تبلیغات
مراقبه های زهیر::: مردی که امام مراقبتش کرد و به او حیات طیبه بخشید:::: Zoheir's vighilance
همان دور مانده بود. نه یک قدم پیش و نه یک قدم پس. بینابین راه! پسری دیگر از اولاد علی در راه بود. کاروانی راه انداخته بود که می بایست این روزها می رسید. زهیری بود که مانده بود کجا خیمه اش را بزند... نزدیک یا دور؟!

صدای آشنا

جمعه 20 اردیبهشت 1392 12:44 ق.ظ

ارسال شده در: مراقبه های زهیر


 

گوشهایت را تیز کنی، صدایی می‌شنوی. زندانی سال‌های فراموشی؛ فراموش‌شده‌ی دوره‌های غفلت و چشم‌پوشی؛ محبوس روزگار نشنیدن! یوسفت را می‌گویم! می‌شناسی‌اش؟

گوش‌هایت را تیز کنی، یوسفت فریاد می‌زند از قعر؛ از عمق درونت؛ چند طبقه به زیرزمین فرستادی؟! صدایش انگار از همکف می‌آید؛ یا طبقه‌ی زیرزمین؟! شاید صدایش از قعر چاه خانه‌ات بلند است؟! او داد می‌زند و تو "کور _دادی" از صدایش می‌شنوی! او فریاد می‌زند و تو صدایی همچون افتادن پر مرغی بر زمین می‌شنوی!

آن‌گاه که او ضجه می‌زند"ضجیج الآملین"، شاید که رد شدن کودکی دوچرخه‌سوار را بشنوی! و یا شاید که تپش‌های قلبت گواه فهم سوسویی از آشنای سالیان خفتگی باشد. گوش بنه به قلبت که می‌زند! می‌شنوی؟! 

آن‌گاه که او می‌نالد "اصرخن الیک صراخ المستصرخین"، شاید که صدای رسیدن پیامکی جلب توجه ‌کند! قلبت را برگرداند و از یوسف‌ات، روزی دیگر غافلت کند! و یا شاید؛ رنج‌مویه‌های دردی که نمی‌دانی از چیست؟ از کجا بلند شده و تو را به دنبال بهانه‌هایی کشانده؛ عطشانت کرده و سیرابت نکرده! بی‌قرارت کرده و آرامت نکرده! بی‌خانمانت کرده و با یار هم‌خانه‌ات نکرده! به غربتت کشانده و به قربتت دمی ننشانده!

شاید همین رنج‌مویه‌ی برخاسته از یوسف زندانی‌ات، وقتی بی‌تابت کرد و بی‌توانت کرد و بی‌چاره‌ات کرد و افتان شدی و سینه‌خیز به سمت بی‌سمتی، به سمت قبله، به سمت قبیله‌ات، محمدستان _ سلام و صلوات حضرت نور، بر باغستان‌هایش _  برت‌گرداند؛ یوسفت را یک طبقه به همکف بیاوری. به جایی که ببینی به هرچیزی نباید نگریست. نگریستنی فقط یکیست.(هوس "عزیز علی ان تری الخلق" نکنی، که فرصت کمیل است) به همکف بیاوری؛ به جایی که بفهمی زندگی 80‌سالش هم اگر به جستجو بگذرد، اصراف نشده و اگر ثانیه‌ای به‌جز جستجو اجیر شود، تلف شده.... اجرنا من الاجیر با مجیر...

وقتی رعدی می‌زند، هرجا که هستی باش؛ یوسفت بانگ برداشته و "ابکین علیک بکاء الفاقدین"؛ گریه‌ای هم‌چون گریه‌ی گم‌کردگان؛ کاش مادرت را تاکنون گم‌کرده بودی تا با تو می‌گفتم چگونه گریه‌کردنی را می‌گویم. کاش در ازدحام جمعیت، دست از دست پدرت درمی‌رفت تا به تو بگویم، چگونه گریه کردنی را می‌گویم. کاش دل اسیر حبیبی داشتی که می‌گفتم دل گم‌کرده چگونه گریه می‌کند. چه بگویم که نه من می‌دانم و نه تو... شاید که باید بانگ برداری: این کنت یا ولی المومنین؟؟؟ یا غایت آمال العارفین؟؟؟ یا غیاث المستغیثین؟؟؟ یا حبیب قلوب الصادقین؟؟؟ یا اله العالمین؟؟؟  

****

برگرفته‌ای آزاد از فرازهای دعای خضر نبی علیه و علی حبیبه السلام

 

 




زائران : نظرات



آهنگ های قبلی این وبلاگ را از اینجا بردارید

دعای فرج

درک توحید به اضطرار

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا


آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :